به گزارش روابطعمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی به نقل از فرهیختگان، این چند جمله روایت ریم الوریمی است، استاد دانشگاه و خبرنگار تونسی که شعری را سرود با نام «خذونی» و چند ساعت نگذشت که تمام تهران شعر الوریمی را شنیدند. او در پنجاه و نهمین روز جنگ به تهران آمد و چند ساعت بعد او مقابل دوربین فرهیختگان نشست و از «خذونی» و ایران گفت.
این نخستین باری است که به ایران سفر میکنید؟
خیر، این دفعه اولی نیست که به ایران میآیم؛ من بارها به اینجا سفر کردهام. اولین بار سال ۲۰۱۹ (حدود ۶ سال پیش) به ایران آمدم. من مدرس دانشگاه در حوزه الهیات و فلسفه اسلامی هستم و در تونس نیز به عنوان روانشناس فعالیت میکنم. حدود دو سال قبل از اولین سفرم، مطالعه مجددی روی مفاهیم مکتب اهلبیت(ع) داشتم و پس از مدتی احساس کردم لازم است برای زیارت از نزدیک به اینجا بیایم.
صادقانه بگویم، در مسیر سفر اول به مشهد بسیار ترسیده بودم. رسانههای غربی از ایران یک «هیولا» ساخته بودند و من مدام فکر میکردم چون زن هستم یا چون شیعه نیستم، قرار است چه رفتاری با من بشود؛ تصور میکردم در ایران زنها هیچ حرمتی ندارند. اما وقتی رسیدم، دیدم واقعیت دقیقاً برعکسِ شنیدههایم است. من ۱۲ سال در فرانسه زندگی کردهام، اما آن احترامی را که همیشه به عنوان یک زن مسلمان و فرهیخته به دنبالش بودم، اینجا پیدا کردم و ایران را امنتر از هر جای دیگری یافتم.

شما در یکی از ملتهبترین مقاطع، یعنی زمان اتفاقات دی ماه نیز در ایران حضور داشتید. مشاهدات میدانی شما از آن روزها به عنوان یک خبرنگار خارجی چه بود؟
بله، من پیش از آغاز آن اتفاقات، به شدت دلتنگ امام رضا(ع) شده بودم. از مسیر بغداد به مشهد آمدم و روز سهشنبه به زیارت رفتم. روز پنجشنبه که ناآرامیها شروع شد، با پیشنهاد یکی از دوستانم برای تهیه گزارش میدانی به تهران آمدیم.
ساعت ۱۲:۳۰ ظهر به تهران رسیدیم و من مستقیماً به خیابان انقلاب رفتم. پیش از آنکه اینترنت بینالملل قطع شود، در همان خیابان انقلاب پخش زنده (لایو) رفتم تا نشان دهم وضعیت واقعی چیست. رسانههای غربی میگفتند همهچیز به هم ریخته و هزاران نفر کشته شدهاند؛ اما واقعیت این نبود. بله، در گوشهای یک سطل زباله آتش گرفته بود و دودی بلند بود، اما از آن تصویری که غرب مخابره میکرد، خبری نبود. من در آن مقطع تنها دوربین و خبرنگار از شمال آفریقا بودم که توانستم برخلاف جریان رسانههای دنیا، واقعیتِ میدان را نشان دهم.

با وجود این فضاسازیها و خطرات احتمالی، ترسی از حضور در میدان و مخابره حقیقت نداشتید؟ خیلیها ممکن است این کار را دیوانگی بدانند.
همین الان هم وقتی به ایران میآیم، خیلیها به من میگویند دیوانه شدهای! اما من سالهاست ترس را کنار گذاشتهام. از همان زمانی که چفیه فلسطینی را به گردن انداختم و با اسلحه در رسانهها حاضر شدم تا نیتم را برای مقاومت در راه آزادی فلسطین نشان دهم، این ترس از من کنده شد. شما نمیتوانید در مسیر مقاومت باشید و بترسید.
از طرفی، من سالهاست در مسیر تصوف هستم و در تونس مرا به عنوان رئیس مرکز زنان صوفیِ شمال آفریقا میشناسند. حقیقتِ این مسیر و تمسک به اهلبیت(ع) باعث میشود ترس در وجود انسان از بین برود.
شما به مفهوم «مقاومت» اشاره کردید. تعریف شما از مقاومت چیست و چگونه جایگاه خود را در این مسیر، در کنار ایران تعریف کردید؟
مقاومت برای هر کسی در جهانِ آزادگان به یک روش اتفاق میافتد. هرکس به طریق خودش در برابر اضمحلال هویتی و فرهنگی مقاومت میکند؛ حتی خاموش کردن تلویزیون وقتی یک رسانه غربی در حال پخش دروغ است، خودش نوعی مقاومت است.
من تابعیت فرانسه را دارم و میتوانستم در همان «امنیت» بمانم، اما میخواستم مقاومت کنم. پیش از آنکه با ایدئولوژی و برنامههای ایران آشنا شوم، هشت سال تمام در حوزه «بحران جنسیتی در غرب» مقاله نوشتم تا در برابر تخریب فرهنگی مسلمانان بایستم.
اما وقتی با صحبتهای رهبر ایران و برنامههای این کشور مواجه شدم، دیدم تمام آن چیزهایی که من سعی داشتم به تنهایی در برابرشان بایستم، ایران به صورت جامع و سیستمی در برابرشان ایستاده است. ایران را یک «سپر» دیدم، خصوصاً در دفاع از مردم مظلوم فلسطین. به این نتیجه رسیدم که اینجا همانجایی است که باید باشم و به عنوان یک سرباز رسانهای در کنار ایران بایستم. هرچند در تونس و جاهای دیگر به من برچسب «مزدور جمهوری اسلامی» میزنند، اما من یک خبرنگار مستقل هستم و از این راه کوتاه نمیآیم؛ زیرا اگر این مقاومت را رها کنیم، هویت و حافظه جمعی مسلمانان را از دست دادهایم.
سعدی شیرازی در بیت مشهورش میگوید «بنیآدم اعضای یک پیکرند». با گریز به صحبت شما درباره پیوند قلبی میان مؤمنین، میخواهیم به سراغ شعر معروف شما برویم؛ قصیدهای که به سرعت در تمام رسانههای ایران بازتاب یافت. ایده سرودن این شعر چه بود و چگونه اینقدر سریع فراگیر شد؟
حقیقت این است که من نویسنده پرکاری نیستم که دائم دستبهقلم باشم، اما زمانی که مینویسم، روحم را آزاد میگذارم تا هر آنچه از اعماق قلبم میجوشد، بر قلم جاری شود. گاهی پس از اتمام نوشتن، خودم از آنچه خلق شده شگفتزده میشوم. این قصیده نیز دقیقاً به همین شکل جوشید. البته شما تنها بخش کوتاهی از آن را شنیدهاید و امیدوارم در این سفر بتوانم نسخه کاملش را بخوانم.
ریشه سرودن این شعر به نگاه من به رهبران ایران برمیگردد. من امام خمینی(ره) را همواره تجلی «جلال الهی» و امام خامنهای را تجلی «جمال و عطوفت الهی» میدیدم. وقتی متوجه تداوم این نور و به ارث رسیدن این مسیر در چهرههایی چون آقا سید مجتبی شدم، تجمیع این جلال و جمال را در این تداوم احساس کردم؛ شبیه به آنچه در مسیر انبیا میبینیم که پس از حضرت موسی(ع) و حضرت عیسی(ع)، تجمیع رسالتها در دین اسلام رقم خورد.
این قصیده از یک دردِ بزرگِ دهساله در روح من نشأت گرفت؛ دردِ ناآگاهی مردم مسلمان کشورهای عربی و از دست رفتن هویت اسلامی و انسانی. برای من، ایران و رهبری آن، پرچمدار و حافظِ این هویت بودند. در این مسیر مقاومت، وقتی با خبر شهادت چهرههای بزرگ چون رهبر شهید انقلاب روبهرو شدم، ناگهان دنیا برایم تاریک شد و فکر کردم همهچیز از دست رفته است؛ زیرا میدانستم که یک مکتب چقدر با نام صاحب آن گره خورده است. اما وقتی دیدم برنامه خداوند این است که این مسیر و این پرچم تحت زعامت رهبر ایران پابرجا بماند، شادی عمیقی در وجودم شکل گرفت.
همان لحظه گوشیام را برداشتم و در بخش یادداشتها، این قصیده را سرودم و در صفحهام منتشر کردم. در نسخهای که شما شنیدهاید، آمده است «مرا با مذهب سنیام به تهران ببرید»، اما من در قصیده اصلی و اولیهام نوشته بودم: «خُذونی فَقَد نَسیتُ سُنّیَتی...» (مرا به تهران ببرید، چرا که مذهب سنیام را از یاد بردهام). حتی جلوتر در شعر نام شخصیتی را آورده بودم که بعداً مجبور به حذف آن شدم. پس از انتشار نسخه اولیه، یکی از دوستان لبنانی با من ارتباط گرفت و هشدار داد که این کلمات ممکن است خطر ترور سیاسی و خطرات امنیتی برایم به همراه داشته باشد. با مشورت ایشان تغییراتی در متن دادیم و در نهایت همان برادر لبنانی کار آهنگسازی و تنظیم لحن آن را انجام داد که به دست مردم رسید. فراگیر شدنِ دو سهروزه این شعر، حتی برای عقل خودم هم غیرقابلباور است؛ اما دلیلی جز این ندارد که من آن را نه با عقل و انگشتانم، که با تمام روحم نوشتم و قطعاً کار خدا بود.
در این شعر شما گفتید که میخواهید به تهران و «خیابان انقلابِ» تهران بروید. دلیل آوردن خیابان انقلاب در شعرتان چه بود؟
در هر کشوری، معمولاً یک خیابان یا میدان به نماد مقاومت تبدیل میشود؛ جایی که مردم برای ایستادگی در برابر ظلم در آن تجمع میکنند. در طول نبرد ۱۲ روزه، من مدام اخبار را دنبال میکردم و میدیدم که مردم ایران در خیابان انقلاب جمع میشوند، علیه اسرائیل شعار میدهند و «اللهاکبر» میگویند. این خیابان برای من به نماد مقاومتِ ملت ایران تبدیل شد. وقتی ما در کشورمان اللهاکبر میگفتیم و ملت ایران نیز در خیابان انقلاب اللهاکبر سر میدادند، احساس میکردم خدا که به قلبهای ما آگاهتر است، این عظمت و ایستادگیِ مشترک را میبیند. آوردن نام «خیابان انقلابِ تهران» در شعرم، در واقع نوعی ابراز همدلی و مشارکتِ روحِ من با ملت ایران بود.
در این شعر شما گفتید که میخواهید به تهران و «خیابان انقلابِ» تهران بروید. دلیل آوردن خیابان انقلاب در شعرتان چه بود؟
در هر کشوری، معمولاً یک خیابان یا میدان به نماد مقاومت تبدیل میشود؛ جایی که مردم برای ایستادگی در برابر ظلم در آن تجمع میکنند. در طول نبرد ۱۲ روزه، من مدام اخبار را دنبال میکردم و میدیدم که مردم ایران در خیابان انقلاب جمع میشوند، علیه اسرائیل شعار میدهند و «اللهاکبر» میگویند. این خیابان برای من به نماد مقاومتِ ملت ایران تبدیل شد. وقتی ما در کشورمان اللهاکبر میگفتیم و ملت ایران نیز در خیابان انقلاب اللهاکبر سر میدادند، احساس میکردم خدا که به قلبهای ما آگاهتر است، این عظمت و ایستادگیِ مشترک را میبیند. آوردن نام «خیابان انقلابِ تهران» در شعرم، در واقع نوعی ابراز همدلی و مشارکتِ روحِ من با ملت ایران بود.
به عنوان یک شاعر دغدغهمند، چقدر با شاعران ایرانی آشنایی دارید؟ آیا در حوزه ادبیات مقاومت، شاعری ایرانی هست که او را الگوی خود قرار داده باشید؟
حقیقت این است که شما مرا بیشتر از دریچه فرهنگ و ادبیات مقاومت میشناسید، اما تخصص و تمرکز اصلی من در سالهای گذشته بر روی موضوعاتی چون «آگاهی خانواده»، «حفظ حقوق زنان» و «جایگاه و احترام زن در اسلام» بوده است. به همین دلیل اگر بخواهم صادق باشم، شناخت عمیقی از شاعران ایرانی، بهویژه در حوزه مقاومت ندارم. اما بسیار مشتاق و امیدوارم که با آنها آشنا شوم و دوست دارم شما در این مسیر به من کمک کنید تا این شناخت شکل بگیرد.
ما در تونس چهرههایی چون «ابوالقاسم شابی» (شاعر ضداستعمار) و در جهان عرب نامهایی مانند «محمود درویش» را به عنوان نمادهای شعر مقاومت میشناسیم. فکر میکنید اگر این چهرههای بزرگ و قهرمانان مقاومت امروز زنده بودند، واکنششان به تقابل تاریخی و جبهه حق و باطلی که میان ایران و رژیم صهیونیستی شکل گرفته، چه بود؟
شاید در نگاه اول، برخی تصور کنند که شعر و فرهنگ آنقدرها هم تأثیرگذار نیستند؛ یا فکر کنند با شعر نمیتوان نظر مردم را تغییر داد و مفاهیم بزرگی چون تقابل حق و باطل در جنگِ امروز را منتقل کرد. اما بهویژه پس از سرودن و انتشار آن قصیده، به این نتیجه رسیدم که شعر نهتنها میتواند بار این مفاهیم عظیم را به دوش بکشد، بلکه قادر است از تمام موانعی که برای جلوگیری از آگاهی انسانها ایجاد شده، عبور کند و مستقیماً بر قلبها بنشیند.
دلیل این نفوذ آن است که شعر از قلب برمیخیزد. عقل ممکن است بسیاری از حقایق را تحریف کند یا با محافظهکاری به مسائل بنگرد، اما قلب اینگونه نیست؛ قلب را خداوند هدایت میکند. شاعران معمولاً از «رقت قلب» و روحی لطیف برخوردارند و کلماتی که از این روحِ لطیف سرچشمه میگیرند، لاجرم ارواح انسانها را به یکدیگر پیوند میدهند و اثر خود را میگذارند. من یقین دارم که اگر شاعران و قهرمانان مقاومت امروز حضور داشتند، با تکیه بر همین روح لطیف و قلبِ متصل به حقیقت، قاطعانه در برابر رژیم صهیونیستی میایستادند. اگر «ابوالقاسم شابی» امروز زنده بود، مطمئنم در همان پروازِ تونس به تهران همراه من بود و الان در همینجا، کنار من نشسته بود.
به عنوان سؤال آخر، چه پیامی برای مردم ایران دارید؟
من پیامهایم را پیشتر در رسانههای مختلف گفتهام، اما اینجا میخواهم روی سخنم با دو گروه از ملت ایران باشد: نخست، شهدایی که به تصریح قرآن «أحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون» هستند؛ و دوم، گروهی که در این عالم خاکی هنوز زندهاند، ایستادگی میکنند و به مقاومت ادامه میدهند. میخواهم بگویم هر دوی این گروهها، سربازان خطشکنِ جبهه حق هستند. آنها و تمام شهدای محور مقاومت در یک مسیر واحد قدم برمیدارند. من به آنها تبریک میگویم و بر دستانی که در خیابانها و در جبهههای نبرد مقاومت کردهاند، بوسه میزنم. باید تأکید کنم که آنها تنها از خاک کشور خودشان دفاع نمیکنند، بلکه ایستادهاند تا از شرف و عزت کل امت اسلام دفاع کنند.
آنها در حال درهمشکستن آن ذهنیت باطلی هستند که یک عمر به ملتها القا میکرد رژیم صهیونیستی غیرقابلشکست است. لذا تنها پیامی که دارم، عرض تبریکی از صمیم قلب است. به خانوادههایی که عزیزان خود را در این راه تقدیم کردند و بهطور خاص به ملت ایران که داغدار از دست دادنِ چهرهها و بزرگان عظیمالشأن خود در این مسیر بودهاند، میگویم که خداوند همه آنها را در صف سربازانِ جبهه حق قرار داده است. جبهه حق، دستِ خداوند است؛ عدهای در جنگِ ظاهریِ این دنیا در حال نبردند و عدهای دیگر که به شهادت رسیدهاند، باور داریم که در جنگ باطنی علیه ظلم و استکبار حضور دارند. رهبران و بزرگان شهید ما نیز اکنون عصای خود را همچون عصای موسی (ع) نزد پروردگار در دست دارند و این مسیر را از عالمِ بالا مدیریت و هدایت میکنند. گوارای وجودِ تمام کسانی که در این مسیرِ حق ایستادهاند.
نظر شما